به خودمون برمیگرده

به خودمون برمیگرده

مادرم این روزها با بهانه و بی بهانه تاکید میکنه که همه چیز برمیگرده به قدیم، از کهنه بستن بجای پوشک کردن بچه ها بگیر تا درست مصرف کردن مردم و کمتر شدن ریخت و پاشها و زندگی ِ ساده، مادرم میگه، مگه ما قبل تر ها چکار می کردیم؟ والا زنده بودیم زندگی می کردیم خیلی خوش تر از حالا خیلی بهتر خیلی ساده تر و بی شیله پیله تر، من اما دلخور از لحن برگشتن به قدیمم، به حرف های مادرم گوش میدم اما راستشو بخواین از فکر اینکه به روشهای قدیمی برگردم کلافه میشم و توی دلم غوغا میشه و توی سرم دعوا راه میوفته که آخه چرا؟
بعد از یه کتک کاری ِ مفصل توی مغزم میگم: مادرِ من الان نمیشه اونجوری زندگی کرد آخه … جمله م تموم نشده مادرم میگه: آخه خدای قبل روزی رسون تر بوده اما خدای الان لابد دست و بالش بسته س …
شرمنده میشم از گل روی مادرم، گل روی خدا که همیشه بوده همیشه هست، از ته دلم میگم کاش اگه هیچی مثل قبل نمیشه اعتقاداتمون، باورمون به خدا و ایمانمون بشه مثل قبل مثل خیلی خیلی قبل تر …
#زندگی_ساده
#روزی_رسون_خداست
همه چیز به خودمون برمیگرده

دیدگاه بگذارید