هنردست

زیبایی خاتم کاری

چسب چوب رو ریختم توی ظرف مخصوصش و روبه احترام خانم گفتم: منکه دلم میخواد تمام زندگیم خاتم کاری باشه، 

از کابینت آشپزخونه تا میز آرایش …

احترام خانم همونطور که با دستهای چسبی و رنگ گرفته ش لیوان چای رو سر می کشید گفت:

میخوای شورش رو دربیاری دیگه؟ بعد هم خندید و لیوان رو گذاشت روی میزی که پر بود از سوهان و چکش و انبر دست و نخ و …

در ظرف چسب چوب رو بستم و گفتم: آره خیلی دلم میخواد شور هنر رو توی خونه م دربیارم…

احترام خانم عینکش روی بینی ش جابجا کرد و گفت: کاش همه یه کم شور هنر رو در می آوردند، ولی میبینی که جعبه ی دستمال کاغذی و قاب عکسم به زور میخرند،

یعنی تقصیر مردمم نیست، قدرت خرید کمه، وقتی خیلی ها توی خرید مایحتاج زندگیشونم موندند

توقع زیادیِ که بگیم همه ی خونه زندگیشون بشه صنایع دستی …

من به پوست دستهای احترام خانم خیره شدم که خشک شده بود به انگشت هاش که ترک های ریزی داشت

و به روپوشش که پر بود از لکه های چسب و عینکش که هر روز شماره اش بالاتر میرفت.

دیدگاه بگذارید