جشنواره فجر

چهل سالگی
انقلاب پا به چهل سالگی می‌گذارد، درخت کهنسالی که با خونِ هزاران جوان تا به حال آبیاری شده

حالا باید که به بار بنشیند و حاصل و ثمری داشته باشد اما …

اما از نگاه هنرمندان ما گویا این درخت ثمره ای جز بگیر و ببند و خفقان نداشته!

مشکل از کجاست که ما همیشه نالانیم؟! ما برای این انقلاب چه کرده ایم که همواره طلبکاریم؟!

ما ایرانمان را با کجا مقایسه می‌کنیم که خودمان را اینقدر حقیر می‌بینیم؟!

به دنبال چه هستیم که در هنر در جامعه در فرهنگمان جای خالی اش آزارمان می دهد؟!

کاش یکبار برای همیشه تکلیفمان را با خودمان روشن می‌کردیم!

نمایشی در افتتاحیه ی یکی از مهم ترین رویدادهای فرهنگی(شاید هم بی فرهنگی) روی صحنه اجرا می شود

که انقلاب را به دختری تشبیه میکند، دختری که سالها در جوار پدر زخم خورده اش از جنگ می ماند

و موهایش رنگ دندانهایش می‌شود، نه خواهانی دارد و نه خواستگاری، دختر چهل ساله می‌شود

و با کوله باری از تلخی ها روزگار سپری میکند و لابد چشم انتظار مرگ است تا برسد و برود پیش پدر و مادرش!!!

این نمایش حاصل فکر هنرمندان امروزِ ایران ماست، در حالیکه این ثمره ی انقلاب نبوده و نیست.

دیدگاه بگذارید